تبليغاتX
اینهمه خاطره رو چیکار کنم؟

اینهمه خاطره رو چیکار کنم؟

...........زندگی دفتری از خاطره هاست..........

 

بالاخره ساخت این خونه تموم شد و من آرزو به دل نموندم....بالاخره اسباب کشی هم انجام شد بدون خسارت های آنچنانی!!!!

فقط یه آئینه ی میز آرایش شکست و یه گلدون یادگاری (که خیلی حیف شد) و یه دوونه لیوان که دستش ناقص شد و اونم به جهنم!!!!

 

 

خونمون توو یه کوچه ی دراز و پیچ پیچیه....دیگه از اون کوچه ی بن بست خلوت خبری نیست....روزی صد بار نون خشکی میاد...من نمیدونم این نون خشکی ها چرا همه صداشون شبیه همه؟؟ مستقیم میره روو اعصاب.....

بعد از ظهرها از خواب و استراحت خبری نیست....چون خونه ی بغلی در حال ساخته و یه روز کامیون میاد ماسه خالی کنه...یه روز سنگ کار داره سنگ برش میده...سر و صدای کارگرها هم که جای خود دارد....

 

 

همسایه پایینیمون یه خانوم کوچولوی نیم وجبیه...بنده ی خدا با چه مصیبتی از این پله ها اومد بالا تا بهم خوش آمد بگه.....قدش شاید یه متر هم نشه....کلی حرف میزنه.....یعنی یه وقتایی تصمیم میگیرم اگه دیدمش یه سلام بدمو در رم...اما همین سلام ساده یه ربع طول میکشه....با دو ساعت نشستن کل زندگیشو گفت واسم.....این که دو تا بچه داره....یه دختر که دانشجوی آمل و یه پسر که مهندس عمران و ساکن تهران....توو حرف زدنش هزار بار گفت که تهرانیه !!!!

 

خونشون خیلی با حاله...کابینتا پایین تر از حد استاندارد....شوهر بدجنس منم همش اینو یاداوری میکنه بهم و کلی میخندیم....مسخرش نمیکنیم به خدا...خیلی خانوم با حالیه....حرف که میزنه دائم دستاشو توو هوا تکون میده...افه میاد...چشاشو کوچیک میکنه...لباشو جمع میکنه...دیدنیه.....

 

خونه ی همسایه رو به روی ها کاملا تحت نظر منه.....تا فرش خونشون پیداست....آشپزخونه و پذیرایشون در اختیار منه...مسلط مسلط..... وقت کنم یه سرکی میکشم...کار بدی نیست که؟ هست؟؟؟

 

طبقه دومی ها هنوز نیومدن...شنیدم آقاهه خیلی حساسه روو خونش واسه همسن خونش گند دراومده...همه جا کجی داره...دوبار بیچاره کمد دیواری گذاشته اما هنوز خوب نشده.....هر چی حساس تر باشی بدتر میشه اینجاست دیگه.....یه نقاش آورده دو ماهه داره مثلا خونش رو رنگ میکنه....دیروز داشتم میرفتم بیرون دیدم به به! نقاشه کنار بساط رنگ خوابیده.....چه خوابی اونم......

 

آیفونمونم تصویریه!!!!یه وقتایی صندلی میزارم رو به روش حسام بشینه کوچه رو تماشا کنه...بلکه دست از سرم ورداره تا منم دیده بانیمو انجام بدم!!!!همش نگه منم ببر جلو پنجره....منم میخوام ببینم....!!!!

 

پ.ن.)یه مدت نبودم...نمیدونم چرا هر چی بلا و مصیبته سر کامی جون من میاد......با بیرحمی تمام مودمشو سوزوندم......واسه همین کامی جون نداشتم.....نتونستم بیام پیشتون....

 

پ.ن.۲)یه تشکر ویژه از نسرین بانو ...این مدتی که نبودم کلید وبمو سپرده بودم به این خانوم همیشه آنلاین و پر مشغله.....حالا پسش بده خوبه !!!

 

پ.ن.۳) یه مهمون عزیز هم داشتم.....اینقدر کوتاه بود حضورش انگار توو خواب دیدمش......همین که بوی نفس خودشو  دختر خوشگلش پیچید توو خونمون کافیه برام.......امان از این فاصله هااااا

پ.ن.4) نسیم و محمد عزیزم.......تولدتون از صمیم قلب مبارک......با آرزوی بهترین ها.....

 

+ نوشته شده در شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:45 توسط صدف |


چند وقتیه که نت همه ی فکرمو مشغول کرده. چراشو نمیدونم.......دلم تند تند تنگ

 میشه....

بالاخره نفهمیدم این نت چی داشت واسم؟؟؟(چرا نمیدونم...یه عالمه دوستای خوب.....)

چند سال پیش که داداشم میچتید و توو رومای مختلف سرک میکشید صدام میکرد پیشش بشینم و

به این ملت ساده بخندیم.منم خوشم میومد .

تا خودم مجوز استفاده از کامی و صد البته اینترنت و یاهو رو گرفتم...

داداشم واسم یه ای دی ساخت با یه اسم مستعار...همه چیم با اون ایدی دروغ بود..

هر کی هر چی میخواست همون میشدم...سن و سال...تحصیلات...محل زندگی..ی

ه روز  مجرد بودم ...یه روز چند تا بچه داشتم...یه روز خانوم دکتر بودم و یه روزم بچه دبیرستانی....

توو یه دفتر ای دی اونایی که باهاشون چت کرده بودم و دروغهایی که بهشون گفته بودم و

مینوشتم تا یادم نذه واسه دفعه ی بعد !!!

توو همین سر به سر گذاشتنا دوستای خوبی پیدا کردم که دلم نمیومد از دستشون بدم.

با رومای خوبی آشنا شدم.مثل سرزمین شعر.....

دیگه دلم نمیخواست دروغ باشم...ای دی عوض کردم و خودم شدم......

چه روزای قشنگی داشتیم اونجا.یکی شعر خودشو میخوند...یکی ساز میزد .....گیتار ..سه

تار...سنتور........یکی آواز میخوند.... مداحی....

منم که همش شعرای مریمو میدزدیدم و میخوندم...

از هر فرصتی استفاده میکردم واسه انلاین شدن....تلفن همیشه مشغول...همه غر میزدن...

ولی من دوستامو دوست داشتم...

هر ساعت مخصوص یه گروه بود...صبحهای زود واسه مامان پیشی و دختر پسراش که الان

اصلا نمیدونم کجاست و چه میکنه.خدا کنه چیزایی که دربارش شنیدم راست نباشه...

خدا کنه....

ظهرا هم که واسه بچه های سرزمین شعر آن  میشدم...شعر خوندن با

موسیقی ..تشویق ...گل...هنوزم بعضی از دوستام یادگار اونجان...هنوزم دارمشون....

روز اولی که اومدم بودم نت علاوه بر اینکه میخواستم خود واقعیم نباشم تصمیم گرفته بودم هیچوقت این

دنیای مجازی رو نکشونم توو دنیای واقعیم....قاطیشون نکنم.جدا جدا نگهشون داشته باشم...

نمیخواستم هیچوقت کار به حرف زدن و شماره دادن بکشه...چی فکر میکردم و چی شد؟؟؟ کی فکر

میکرد با این تصمیمات !!! توو این دنیای مجازی بشه به عشق و عاشقی فکر کرد؟؟؟

اونم چه عشقی..همه ی دنیای من بود.....اصلا نمیتونستم هیچ چیزی رو بدون اون تصور کنم...حتی

نفس کشیدن...همه ی خوبیهای دنیا رو واسش میخواستم....بهترین زندگی رو...از همه چی بهترین

هاشو....دوست دارم بنویسم..... ازش بگم....اما....

خلاصه روما بسته شد و بچه ها هم کم کم رفتن پی زندگیشون...یکی یکی دل کندن از این دنیای

مجازی ولی من سفت چسبیده بودم بهش....هنوزم چند تایی از دوستای خوب مونده بودن واسم....

دوستایی که دوسشون داشتم.....انگار قسم خورده بودم همه رو سر و سامون بدم بعد دل

بکنم....زندگی منم عوض شد....رفتم دانشگاه......شوهر .. بچه.......

به یه چشم بهم زدن همه ی اون روزا گذشت  با همه ی خوبیها و بدیها...با همه ی خاطرات تلخ و

شیرینش....الان از سرزمین شعر فقط یکی مونده واسم....یکی که  مثل هیچکی نیست....با همه فرق

داره...اصلا دنیا مثل اون نداره....

شمارمم که فرت و فرت پخش شد و مجبور شدم عوضش کنم......چند تایی از دوستامم دیدم.چقدر

شبیه تصوراتم بودن....همونطوری که فکر میکردم.خیلی هم دوسشون دارم.....

دوست دارم اسماشونو بگم اما به دلایل امنیتی نمیشه....تصمیم گرفتم خاطره هامو بنویسم ..اینجا...که

 همیشه بمونه واسم...واسه روزای دلتنگی....روزهای تنهایی....همیشه دوست داشتم از نت بگم.که

امشب قسمت شد....نمیدونم کارم درست بود یا نه؟؟ اما نوشتم....

پ.ن.۱)زیاد شاخ و برگ ندادم که به کسی برنخوره....کسی دلخور نشه....

پ.ن.۲)دوست داشتم بیشتر از تو بنویسم....از اونهمه خاطره...تو حتی نمیدونی من واسه اثبات دوست

 داشتنم چیکار کردم....

پ.ن.۳)اصلا حرفهام شبیه چیزی که توو دلم بود نشد...چرا؟؟؟

+ نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1387ساعت 22:43 توسط صدف |


تو همیشه در یاد منی

آسمان به آسمان٬ کوچه به کوچه

رویا به رویا.

هر جایی که مینگرم با منی.

اما.....

دلم برایت تنگ میشود!!!!

.............

دست روی دلم مگذار !

منی که سالها برایت عاشقانه نوشتم.

منی که صادقانه نوشتم.

منی که.....

دست روی دلم مگذار...

...........

(گرفته شده از مجله ی موفقیت)

پ.ن.۱)پاکت نامه را خالی بفرست...کلمات احساست را محدود میکند....

پ.ن.۲) مهمونی داشتم که دلش به وسعت دریا که نه...به عظمت اقیانوس بود....

پ.ن.۳)به قول نسرین خانومی نمیدونم این مرض پی نوشت نوشتن!!!واسه چی افتاده به

جونم؟؟؟ از این پی نوشتهای بی ربط تر بیشتر خوشم میاد...

 

+ نوشته شده در بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 1:24 توسط صدف |


الهی شکر این تعطیلات مزخرف داره تموم میشه و دوباره زندگی عادی میشه....قولهای اول

 سال فراموش میشه و همه ی تصمیماتی که واسه سال جدید گرفته شده به بایگانی سپرده

 میشه تا سال بعد دوباره رو شه...

.الهی شکر که سال گذشته به خیر و خوشی گذشت هیچ بلایی سرمون نازل نشد....

الهی شکر که امسال بازم در خونه ی مادر بزرگم باز بود تا اولین تبریک عید رو بهش

بگم....دورش بگردم و خدا رو شکر کنم واسه داشتنش...حتی با اون حالش...

الهی شکر که مسافرامون به سلامتی برگشتن و دلهره هامون به پایان رسید....الهی

 شکر که بساط این آجیل و شکلات و شیرینی جمع شد تا واسه این اضافه وزن یه فکری

کنیم....

بازم شکر که حسرت یه مسافرت به دلمون موند...بازم شکر که فقط اون ماهی قرمزه با باله

 های سفیدش مرد و اون ماهی سیاه چشم تلسکوپی زنده موند...بازم شکر که امسالم

تونستم واسه خونواده سفره ی هفت سین بندازم....با روبانهای قرمز و صورتی...سبزه ایی

 که با عدس سبز شده..تخم مرغهای رنگی ....

.بازم شکر که یه سال ذیگه از عمرم کم شد...یه سال دیگه بزرگتر شدم...همه جوره....

بازم شکر که همه ی دورو بریهام سالمن و مشغول زندگی...گاهی مشغول حسرت

 خوردن...گاهی مشغول جنگیدن...و گاه گاهی هم به فکر خندیدن....بازم شکر...

پ.ن.۱)امروز روز تولد توئه.....اگه بودی باید بیست و هشتمین شمع زندگیتو فوت میکردی...ما

 برات دست میزدیم...شادی میکردیم...افسوس که فقط بیست و دو سال و پنج روز

بودی ...زندگی کردی...زندگی؟؟؟...دیگه از شادی و تبریک خبری نیست...دیگه نیستی با یه

جعبه کیک بیایی و بگی تولدته...دیگه من با شیرینی میام..با یه غم عجیب توو نگاه... با یه

چیزی که چنگ میکشه رو دلم...من میام...نازنینم.....

پنج روز دیگه شش سال که رفتی....با بیرحمی...دلت اومد تنهامون بزاری؟؟ چرا از یادت کم

نشد؟؟...چرا این بیقراریها تموم نشد؟؟....چرا هنوز زندگی میگذره بدون تو؟؟...دلم تنگه....

پ.ن.۲)خدایا ...اگه من بنده ی بدی هستم واست....برای تو بنده ی خوب فراوونه...ولی اگه تو

بهم پشت کنی...اگه تنهام بزاری ...واسه ی من دیگه خدایی نیست....خدا جونم... یادته

 دوشب پیش؟؟....بهت چی گفتم؟....دلم تنگ شده واست.....صدام کن خدا.....

+ نوشته شده در دوازدهم فروردین 1387ساعت 8:51 توسط صدف |


این روزا خیابونا یه حال و هوای دیگه داره...بهار رو دوست ندارم اما این روزای اخر سال رو

دوست دارم...همه در حال بدو بدو هستن...خوونه تکونیاشون که دیدنیه....شیشه ها از گردو

خاک تمیز شده....قالیها تمیز و خوشگل...

همه در حال خریدن...شاید بضاعت مردم با هم فرق کنه اما  لبخند روو لبهای بیشترشون

هست... دوست دارم این روزای اخر سال و هر روز باشم بیرون...به ادمها نگاه کنم...یه

وقتهایی به خودم میگم یعنی شهر من اینهمه جمعیت داره؟؟...اینهمه ادم؟؟

گاهی به کج خلقی بزرگترها و لجبازی بچه ها نگاه میکنم...ای چه حالی میده وقتی یه بچه

حرفشو به کرسی مینشونه .....

یه جنس میخری هفته ی بعد میری همون مغازه میبینی حراج زده و همونی که تو خریدی رو

نصف قیمت میفروشه...ای دلت میسوزه..ای دلت میسوزه....

چقدر این ماهیها رو دوست دارم...ماهی سیاه چشم تلسکوپی رو ترجیح میدم به ماهی

قرمز.....سبزه ایی که با عدس سبز شده باشه رو ترجیح میدم به سبزه ی گندم....

پارسال که هنوز عید نشده ها ماهی هامو به قتل رسوندم....تقصیر خودشون بود..خون

ه ی خوشگل میخواستن...

چه روزایی این روزای اخر اسفند....دلم یه جوریه.....چقدر جای عزیزامون خالیه...بهار رو واسه

همین دوست ندارم...بدترین خاطرم از همین فصله....

عوضش تا دلتون بخواد عاشق پاییزم.... پادشاه فصلهاست...خدا وقتی داشت پاییز و نقاشی

میکرد قشنگترین مداد رنگیهاشو اورد ...قرمز ...زرد ..نارنجی....

امسال هم گذشت.....با همه ی خاطره های خوب و بدش....اینروزای آخرم میگذره...

یادمون باشه موقع سال تحویل همه ی اونایی که دوسشون داریم رو دعا کنیم....جای خالی

عزیزا مونم سبز نگه داریم....

برای همه تون خوشبختی آرزو میکنم.....سبز سبز باشید....

پ.ن.۱)توو خونه تکونی دلت..ما رو بیرون نکنی؟؟؟

پ.ن.۲)یادمون باشه هنوز هستن اونایی که واسه خندیدن نیاز به مهربونیه من و تو

دارن....یادمون باشه....

پ.ن.۳)بعدا مینویسم......

+ نوشته شده در بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 2:17 توسط صدف |